خدمات وبلاگ نويسان جوان زنگ انشا
تاريخ : جمعه 5 اسفند 1393برچسب:, | 14:23 | نویسنده : محمد محبی

 متن خود را در قسمت نظرات تایپ کنید



تاريخ : چهار شنبه 27 فروردين 1393برچسب:, | 16:15 | نویسنده : محمد محبی

 

یکی بود یکی نبود

یکی بود تنها امید و نفسم بود 

یکی بود غریبه بود و تو دلم ستاره بود 

یکی بود یه وقت هایی تنهایی بود 

یکی بود وقتی میگفت دوست دارم

واسه چشمک زدنش 

تو دلم روز اگه بود 

غوغایی بود 

یکی بود و یکی بود و یکی بود 

یکی بود اگه نبود دنیا نبود 

حالا رفت و این دفعه تو قصه ی ما 

رسید به خونش این کلاغ خوش رنگ و صدا 

نیکداد 

 

 



تاريخ : یک شنبه 6 بهمن 1392برچسب:, | 21:29 | نویسنده : محمد محبی

آخ خدایا شکرت 

صدام دیگه نمی لرزه 

پاهام درست سر جاش مونده و تکونم نمیخوره

دستام خیلی اروم شدن

چشمام

دیگه بارونی ندارن  

از دلم بگم 

 که دیگه اصلا ابری نداره که بخواد بارونی باشه 

آخ خدایا شکرت 

ولی خدا جونم یه سوال ...

پس چرا هر چقدر داد میکشم انگار دارم رول ادمای لالو بازی میکنم ؟

پس چرا دست و پام اینجوره که حتی نمیتونم تو صحنه ، نقش یه عاشق لالو باهاشون بازی کنم ؟

آخ خدایا شکرت 

ولی خداجونم 

تشنه ام 

تو که مهربونی 

توکه هم زبونی 

دلت میاد درختای سرزمین قلبم خشک بشن ؟

 نیکداد



تاريخ : شنبه 24 فروردين 1392برچسب:, | 21:49 | نویسنده : محمد محبی

 



تاريخ : یک شنبه 1 بهمن 1391برچسب:, | 20:42 | نویسنده : محمد محبی

کلبه و  شیشه دل

چشمانم خیره به دریایی است

دریایی روبرو به پنجره کلبه ی کوچم

بوی نم دیوار های چوبی اتاقکم پر و بال پروازی به سوی ابدیتی است

شر شر  موج دریا لالاییِ خوابی آرام

هااااه   ها ه و

این صدای دمیدن نفسی گرم از تن لرزانم است

دفتر نقاشی دوران کودکی ام روی شیشه پنجره

و دوباره انگشتی بسوی دفتر سرد شیشه ای

و باز رسم کلبه  و خانه و زندگی و

مادر و

پدر و

برادر و

خواهر و

وبالای شیشه ی پنجره ی سرد دمیده از نفس پر از هشت های وارون

واین ها همان پرندگان آزاد همیشگی تمام نقاشی هایم هستند

کاش همیشه سرد باشد شیشه ی پنجره ی اتاق زندگی .

نوشته:نیکداد



تاريخ : جمعه 29 دی 1391برچسب:, | 9:44 | نویسنده : محمد محبی

منبع: وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو/ ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ... به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است. توضیح پائولو کوئلیو: من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!» پائولو کوئلیو در ادامه می‌نویسد: این مطلب در اصل به اسپانیولی در معتبرترین روزنامۀ اسپانیایی‌زبان یعنی «ال پائیس» منتشر شده است. در آنجا عنوان شده که این داستان واقعی است. اما این‌طور نیست. این داستان، در واقع بر مبنای یک فیلم کوتاه که برندۀ نخل طلایی جشنوارۀ کن شده بود، نوشته شده است.