خدمات وبلاگ نويسان جوان زنگ انشا
تاريخ : جمعه 5 اسفند 1393برچسب:, | 14:23 | نویسنده : محمد محبی

 متن خود را در قسمت نظرات تایپ کنید



تاريخ : چهار شنبه 27 فروردين 1393برچسب:, | 16:15 | نویسنده : محمد محبی

 

یکی بود یکی نبود

یکی بود تنها امید و نفسم بود 

یکی بود غریبه بود و تو دلم ستاره بود 

یکی بود یه وقت هایی تنهایی بود 

یکی بود وقتی میگفت دوست دارم

واسه چشمک زدنش 

تو دلم روز اگه بود 

غوغایی بود 

یکی بود و یکی بود و یکی بود 

یکی بود اگه نبود دنیا نبود 

حالا رفت و این دفعه تو قصه ی ما 

رسید به خونش این کلاغ خوش رنگ و صدا 

نیکداد 

 

 



تاريخ : یک شنبه 6 بهمن 1392برچسب:, | 21:29 | نویسنده : محمد محبی

آخ خدایا شکرت 

صدام دیگه نمی لرزه 

پاهام درست سر جاش مونده و تکونم نمیخوره

دستام خیلی اروم شدن

چشمام

دیگه بارونی ندارن  

از دلم بگم 

 که دیگه اصلا ابری نداره که بخواد بارونی باشه 

آخ خدایا شکرت 

ولی خدا جونم یه سوال ...

پس چرا هر چقدر داد میکشم انگار دارم رول ادمای لالو بازی میکنم ؟

پس چرا دست و پام اینجوره که حتی نمیتونم تو صحنه ، نقش یه عاشق لالو باهاشون بازی کنم ؟

آخ خدایا شکرت 

ولی خداجونم 

تشنه ام 

تو که مهربونی 

توکه هم زبونی 

دلت میاد درختای سرزمین قلبم خشک بشن ؟

 نیکداد



تاريخ : شنبه 24 فروردين 1392برچسب:, | 21:49 | نویسنده : محمد محبی

 



تاريخ : یک شنبه 1 بهمن 1391برچسب:, | 20:42 | نویسنده : محمد محبی

کلبه و  شیشه دل

چشمانم خیره به دریایی است

دریایی روبرو به پنجره کلبه ی کوچم

بوی نم دیوار های چوبی اتاقکم پر و بال پروازی به سوی ابدیتی است

شر شر  موج دریا لالاییِ خوابی آرام

هااااه   ها ه و

این صدای دمیدن نفسی گرم از تن لرزانم است

دفتر نقاشی دوران کودکی ام روی شیشه پنجره

و دوباره انگشتی بسوی دفتر سرد شیشه ای

و باز رسم کلبه  و خانه و زندگی و

مادر و

پدر و

برادر و

خواهر و

وبالای شیشه ی پنجره ی سرد دمیده از نفس پر از هشت های وارون

واین ها همان پرندگان آزاد همیشگی تمام نقاشی هایم هستند

کاش همیشه سرد باشد شیشه ی پنجره ی اتاق زندگی .

نوشته:نیکداد



تاريخ : جمعه 29 دی 1391برچسب:, | 9:44 | نویسنده : محمد محبی

منبع: وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو/ ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ... به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است. توضیح پائولو کوئلیو: من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!» پائولو کوئلیو در ادامه می‌نویسد: این مطلب در اصل به اسپانیولی در معتبرترین روزنامۀ اسپانیایی‌زبان یعنی «ال پائیس» منتشر شده است. در آنجا عنوان شده که این داستان واقعی است. اما این‌طور نیست. این داستان، در واقع بر مبنای یک فیلم کوتاه که برندۀ نخل طلایی جشنوارۀ کن شده بود، نوشته شده است.
 



تاريخ : پنج شنبه 17 فروردين 1391برچسب:, | 23:49 | نویسنده : محمد محبی

  دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم



دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است



دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند



من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند



انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است



دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟



این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج



اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟



دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟



درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟





اردیبهشت 67

از: قیصر امین پور



تاريخ : پنج شنبه 17 فروردين 1391برچسب:, | 18:51 | نویسنده : محمد محبی

دل نوشته سیمین 3

نگاهت راازمن نگير،انگيزه ى زندگى را از دست ميدهم! لبخندت راازمن نگير،با معناى زيبايى غريبه ميشوم! دستانت را ازمن نگير،دستانم درسرماى تنهايى يخ ميزند! عشقت را ازمن نگير،ميميرم!

.....................................................................................................................................

 



تاريخ : پنج شنبه 17 فروردين 1391برچسب:, | 16:1 | نویسنده : محمد محبی

 

دلم سوز تنهایی دارد صدایم می زند این خسته دل بس است آشفتگی 

به سراغ باغ ها ،گل ها و به سراغ دوستی باش

میخندم ان قدر می خندم که انگار نه انگار که غمی داشته ام می خندم از این که چه 

حرف بی ربطی :

ولی نه می فهمم که دل خودم نیز مرا همراهی می کند و منظر او قدم در باغ بی خورشید و گل های اطراف آن که در آسمان هر یک سو سو می زنند و به سراغ دوستی با تنهایی  است و خود می دانم تنهاترین تنهاییم

خدایا مرا دریاب تا در تنهای تنهایی هایم تنها نباشم.

آمین



تاريخ : دو شنبه 14 فروردين 1391برچسب:, | 20:23 | نویسنده : محمد محبی

 دلم بیداد می کند انگار آدمکهایی توی دلم زندانی اند و بر دیوار دلم می کوبند و آزادی می خواهند.

آدمک ها را ساده و زود می گذرم چون حتی فکر اون هم خوب نیست آدمک های درون خسته دل آروم باشید چون توان دیدنتونو ندارم همین جمله رو بهشون می گم اونا هم از این جواب مایوس کننده نامید شده اند دست خودم که نیست دلم روشنایی می خواهد دلم نور می خواهد دلم تابش پرتو مهربانی را نیاز دارد 

آیا حتی در کویر به این پهناوری تو این جهان به این وسعت حتی یک نفر نیست که که شمع وجودم را بسوزاند می دانم خدا را دارم هر گاه کم میارم خدارا دارم هرگاه خسته ام هرگاه تاب ندام هرگاه گله دارم خدا را دارم چرا؟

و چرا؟

از این پس این را می گویم که:

تنها نیستم و خدایا کمکم کن که نربان وجودم را بسازم تا شرمنده ی آدمک های زندانی نشوم.

خدایا در هر شرایط صدایت می کنم وو می دانم در هر شرایط کمکم می کنی.

 

 

 

1-آدمک های زندانی تشبیه از غم



تاريخ : شنبه 12 فروردين 1391برچسب:, | 21:15 | نویسنده : محمد محبی

  فريادميزنم ازسويى به سويى ديگر روانه ميشوم.دلتنگم.موج هاىتنهايى برمن هجوم آورده.آشفته و پريشان دردرياى نااميدى غوطه ورم کسى صداى فريادهايم را نميشنود،ازهمه چى خسته ام از بى وفايى ها،خيانت هاو نااميدى ها.روشنايى آزارم ميدهکاش چشمانم رنگ خاموشى ببيند.اندکى بعد درهمه جا آواز اين است که بيچاره اى دراوج بى کسى در خرابه اى به خواب ابدى رفت.



تاريخ : شنبه 12 فروردين 1391برچسب:, | 1:36 | نویسنده : محمد محبی

آیا غم خوب است؟

شما عزیزان می توانید با ارسال نظر خود در قسمت نظرات وبلاگ من و بسیاری از دوستان دیگر را یاری کنید

نظر سیمین خانم    

  هرگز!!!غم خوب نیست !!ا

اما کیه که ادعاش بشه هیچ غمی تو زندگیش نداره!!

...........................................................................................................................................................

 نظر طاهر   

به نظر من غم ممکنه خوب و ممکن بد باشه مونده به موقعیت وقوع غم 

.............................................................................................................................................................

نظر آرشام از وبلاگ www.campable-writers.loxblog.com

بیشتر آدما فک میکنن که بیشترین غم رو تو دنیا اونا دارن.یکی غمش نداشتن خونه اس....یکی بهش خیانت شده....یکی به عشقش نرسیده....یکی شغلش عذابش میده.....

ما نمیتونیم این غم ها رو درک کنیم،ولی اگه تو موقعیتش قرار بگیریم دیگه به این سادگی نمیگیم برو بابا این که غم نیست.

...........................................................................................................................................

نظر آناهیتا از وبلاگ www.man88.loxblog.com

من تویی این دنیا توی زندگی شخصیم فقط شادی دارم

از داشته هات خدارو کم کن ببین چی داری؟

به نداشته هات خدارو اضافه کن ببین چی کم داری؟

.................................................................................................................................

نظر علی از وبلاگwww.wordnews7.blogfa.com

 غم یعنی خواستن نداشته ها 

                                                  خوبی و بدیش به خودمون بستگی داره



تاريخ : جمعه 4 فروردين 1391برچسب:, | 22:17 | نویسنده : محمد محبی

 ميتوانيم براي كسي كه دوستش داريم چند سطر سكوت يادگار بگذاريم ! تا هروقت دلتنگـــــمان شد آنرا هر طوريكه خواست براي خود مـــــعنا كند



تاريخ : سه شنبه 1 فروردين 1391برچسب:, | 17:56 | نویسنده : محمد محبی

 

سال 90 تموم شد پس بیاد خیلی چیزارا تموم کنیم و یکم فکر کنیم و بگیم این خوبیهاست که می مونه 

البته فقط تنها خوبی ها نیستند که می مونند بلکه سیاهی هایی هم هستند که خود این خوبی ها  را از بین می برند پس بیاید تا با شروع سال 91 زندگی نو ای را شروع کنیم و سفید بودن رو اول خودمون بعد تو مردم رواج بدیم.

 



تاريخ : دو شنبه 29 اسفند 1390برچسب:, | 12:44 | نویسنده : محمد محبی


 

مسافر

 دم غروب میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید
و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود
و بوی باغچه را ‚ باد روی فرش
فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد
و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را
مسافر از اتوبوس
پیاده شد
چه آسمان تمیزی
و امتداد خیابان غربت او را برد
غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
و اسب ‚ یادت هست
سپید
بود
و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این
گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی
تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای
می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه
گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیمه شب ها با
زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی
حیاط روشن بود
و باد می آمد
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد
اتاق خلوت
پاکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای
نشست
هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آبهای جهان قایقی است
و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
سرود
زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد ؟
کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت
همین
کجاست سمت حیات ؟
من از کدام طرف میرسم به یک هدهد ؟
و گوش کن که همین حرف در تمام
سفر
همیشه پنجره خواب را به هم میزد
چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو می خواند ؟
درست فکر کن
کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلک ترا می فشرد
چه وزن گرم دل انگیزی ؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد
و در مصاحبه باد و
شیروانی ها
اشاره ها به سر آغاز هوش برمی گشت
در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه می کردی
چه اتفاق افتاد
که خواب سبز ترا سار ها درو کردند ؟
و فصل ‚ فصل درو بود
و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو
کتاب فصل ورق خورد
و
سطر اول این بود
حیات غفلت رنگین یک دقیقه حوا ست
نگاه می کردی
میان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جریان بود
به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
نگاه می کردی
حضور سبز قبایی میان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت کرد
ببین همیشه خراشی است روی صورت
احساس
همیشه چیزی انگار هوشیاری خواب
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشتهای روشن او را
بسان سم گوارایی
کنار حادثه سر می کشیم
ونیز یادت هست
و روی ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمین
که وقت از
پس منشور دیده می شد
تکان قایق ذهن ترا تکانی داد
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست
همیشه با نفس تازه را باید رفت
و فوت باید کرد
که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ
کجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت یک درخت می آیم
که روی پوست آن دست های ساده غربت
اثر
گذاشته بود
به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی
شراب را بدهید
شتاب باید کرد
من از سیاحت در یک حماسه می آیم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم
سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد
صدای پرپری
آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
و بار دیگر در زیر ‌آسمان مزامیر
در آن سفر که لب رودخانه بابل
به هوش آمدم
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم صدای گریه می آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه های تر بید تاب می خوردند
و درمسیر
سفر راهبان پاک مسیحی
به سمت پرده خاموش ارمیای نبی
اشاره می کردند
و من بلند بلند
کتاب جامعه می خواندم
و چند زارع لبنانی
که زیر سدر کهن سالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش رادر ذهن شماره می کردند
کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط
لوح حمورابی
نگاه می کردند
و در مسیر سفر روزنامه های جهان را مرور می کردم
سفر پر از سیلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سیاه
و بوی روغن می داد
و روی خاک سفر شیشه های خالی مشروب
شیارهای غریزه و سایه های مجال
کنار هم بودند
میان راه سفر از سرای مسلولین
صدای سرفه می آمد
زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
شیار روشن جت ها را
نگاه می کردند
و کودکان پی پر پرچه ها روان بودند
سپورهای خیابان سرود می خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ های مهاجر نماز می بردند
و راه دور سفر از میان آدم
و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگی میرفت
به غربت تریک جوی آب می پیوست
به برق ساکت یک فلس
به آشنایی یک لحن
به بیکرانی یک رنگ
سفر مرا به زمین های استوایی برد
و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد
شد
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
من از مصاحبت آفتاب می آیم
کجاست سایه ؟
ولی هنوز قدم ‚ گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد می آید
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بیهوشی است
در این کشاکش رنگین کسی چه می داند
که سنگ عزلت من
در کدام نقطه فصل است
هنوز جنگل ابعاد بی شمار خودش را
نمی شناسد
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چیزی به آب می گوید
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر حضور مبهم رفتار آدمی زاد است
صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
به من می آموزند
فقط به من
و من مفسر گنجشک های دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
کنار جاده سرنات شرح داده ام
به دوش من بگذار ای سرود صبح ودا ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم
و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید
به این مسافر تنها که از سیاحت اطراف طور می آید
و ازحرارت تکلیم درتب و تاب است
ولی مکالمه یک روز محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شکوه شاهپرک های انتشار حواس
سپید خواهد کرد
برای این غم موزون چه شعر ها که سرودند
ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت
ولی هنوز سواری است پشت باره شهر
که وزن خواب خوش فتح قادسیه
به دوش پلک تر اوست
هنوز شیهه اسبان بی شکیب مغول ها
بلند می شود از خلوت
مزارع ینجه
هنوز تاجر یزدی ‚ کنار جاده ادویه
به بوی امتعه هند می رود از هوش
و در کرانه هامون هنوز می شنوی
بدی تمام زمین را فرا گرفت
هزار سال گذشت
صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد
و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد
و نیمه راه سفر روی ساحل جمنا
نشسته بودم
و عکس تاج محل را در آب
نگاه می کردم
دوام مرمری لحظه های اکسیری
و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ
ببین ‚ دوبال بزرگ
به سمت حاشیه روح آب در سفرند
جرقه های عجیبی است در مجاورت دست
بیا و ظلمت ادراک را چراغان کن
که یک اشاره بس است
حیات ‚ ضربه آرامی است
به تخته سنگ مگار
و در مسیر سفر مرغهای باغ نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
به من سلامت یک سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را
به پاس روشنی حال
کنار تال نشستم و گرم زمزمه کردم
عبور باید کرد
و هم نورد افق های دور باید شد
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد
من از کنار تغزل عبور می کردم
و موسم برکت بود
و زیرپای من ارقام شن لگد می شد
زنی شنید
کنار پنجره آمد نگاه کرد به فصل
در ابتدای خودش بود
ودست بدوی
او شبنم دقایق را
به نرمی از تن احساس مرگ برمیچید
من ایستادم
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخیر خواب ها بودم
و ضربه های گیاهی عجیب رابه تن ذهن
شماره می کردم
خیال می کردیم
بدون حاشیه هستیم
خیال می کردیم
میان متن
اساطیری تشنج ریباس
شناوریم
و چند ثانیه غفلت حضور هستی ماست
در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم
که چشم زنی به من افتاد
صدای پای تو آمد خیال کردم باد
عبور می کند از روی پرده های قدیمی
صدای پای ترا در حوالی اشیا
شنیده بودم
کجاست جشن خطوط ؟
نگاه کن به تموج ‚ به انتشار تن من
من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
پر از سطوح عطش کن
کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف
دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرک را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟
و در تراکم زیبای دست ها یک روز
صدای چیدن یک خوشه رابه گوش شنیدیم
و در کدام زمین بود
که روی هیچ نشستیم
و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم ؟
جرقه های محال از وجود برمی خاست
کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ ؟
و در مکالمه جسم ها ‚ مسیر سپیدار
چه
قدر روشن بود
کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟
عبور باید کرد
صدای باد می آید عبور باید کرد
و من مسافرم ای بادهای همواره
مرابه وسعت تشکیل برگ ها ببرید
مرا به کودکی شور آب ها برسانید
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی
خضوع کنید
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا به هم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور هیچ ملایم را
به من نشان بدهید
بابل | بهار
 

 



ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 28 اسفند 1390برچسب:, | 11:23 | نویسنده : محمد محبی

تشکر از ی...ن که این مطلب آموزنده رو فرستاده ولی ای کاش می شد ما همه ی آن چه را که می نویسیم خودمان قبلا آن را درک کنیم و بدانیم خیلی از کارها قابل درک و ترک نیست.

 شادی راهدیه کن حتی به کسانی که آنراازتوگرفتند,عشق بورزبه آنهاکهدلت راشکستند,دعاکن برای آنهکه نفرینت کردند,درخت باش برغم تبرها,بپربهکوری چشم خفاشها,بهارشووبخندکه:خداهنوزآن بالاباماست.....



تاريخ : یک شنبه 28 اسفند 1390برچسب:, | 9:28 | نویسنده : محمد محبی

 

بازم شروع دوباره:

شکوفه های بهار

هر کدومش یک بهار 
 

هر کودوم بر هر درخت یک سال یک سال دوباره و یک زندگی نو 

صدای شکوفه بگوشم میرسد گویی خوش حال است خیلی خوش حال 

صدای دل کهنه ی درخت شادی اش را به

غم دعوت می کند  چرا؟

درخت : زیاد خوش حال نباش تا چندی پس شیادان روی زمین و انساننمایان ،

زندگی نو تو را در همین اوایل زندگی ات خاتمه می دهند

شکوفه: نه اینطور نیست ؛آخه مگه میشه من به این زیبایی رو بسوزونن

درخت: همه وقتی که سر به بیرون می آورند همین حرف رو میزنند و من هم همیشه با آن ها وداع دارم چون اگر شما نیز نروید و یا شما روا نکشند من را روزی خواهند برد چه  در زندگی نو و چه در کهن سالی

صدایی در سکوت غم به گوش میرسد آهای شکوفه های بهار 

درخت های پر بهار عید اومد بهار اومد سبزه امد سیاهی رفت 

پس بیا غم رو کنار بزنیم نوبت شادیه داداش.

عمو نوروز که هر بهار نوید بخش نوروز ایرانی است برای چند لحظه یا چند روزی هم که شده شکوفه و طبیعت رو شاد کرد 

کاش همی ما انسان ها عمونوروز بودیم چه در زندگی نو و چه در......

نوشته :نیکداد



تاريخ : شنبه 27 اسفند 1390برچسب:, | 22:54 | نویسنده : محمد محبی



تاريخ : شنبه 27 اسفند 1390برچسب:, | 21:5 | نویسنده : محمد محبی

تشکر می کنم از سیمین خانوم که این مطلب رو برام ارسال کرده است  

چشمانم را می گشایم و با شگفتی به اطرافم می نگرم.

همه جارا سیاه و تاریک میبینم.

شبه های خیانت همه جا پرسه میزند.

مه دروغ و ریا تمام هوارا فراگرفته است.

بوته ی نفرت طوری در دل همه روییده که انگار هیچ گاه بذر محبتی درآن کاشته نشده است.

پس محبت کجاست؟؟

مهر به کدام گوشه لانه کرده است؟

وفا در اثر کدام بادخشمگین خاموش شده است؟

از این همه ظلمت و تاریکی خسته شده ام.به دنبال روشنایی میگردم.

چشمانم را آرام میبیندم و بازمیکنم این بار با دید بهتر و بیدارتری به زندگی خیره میشوم تا بلکه زیبایی هارا ببینم.
 



تاريخ : جمعه 26 اسفند 1390برچسب:, | 22:20 | نویسنده : محمد محبی

مهمانی در گوشه ی قلبم دارم نمی دونم مهمون نواز باشم یا نه ولی خیلی دوست دارم بمونه تو قلبم شاید قلب من ان قدر که باید شایسته نشستن و  گپ زدن نیست مهمان نواز نیستم ولی انتظار دارم مهمانم حتی شده مهمان نوازی ام را به تمسخر تحسین کند و کنایه از  من نیکداد کند.

مهمانم را دوست می دارم و دوست می دارم شاید اون برای من مهمان نیست اون صاحب خانه ی نه تنها دل من است بلکه صاحب خانهی تمام دل خستگان و دل نوازان است .

می دانم در آن چهره ی شاید خموشش ، نوری در سینه دارد که من هیچگاه این نور را حتی در روشنی از دست نخواهم داد.

تقدیم برای باوفایان که دل شکسته اند تا شاید دل کسی را خدشه دار نکنند.

ممنون برای همه ی خوبی هات 



تاريخ : جمعه 26 اسفند 1390برچسب:, | 22:16 | نویسنده : محمد محبی

تابستان سال سوم دانشگاه. آنروز بهاری ترین روز زندگی‎ام بود. بعد از نماز ظهر دست‎هایم را به سوی درگاهش بلند کردم و با تمام وجودم فریاد زدم خداااااااا.. می‎خوام آدم شم خدااااااااا..کمکم کن و جوابمو بده. یادم هست آن روز این تصمیم از اعماق قلبم بلند می‎شد و نمی‎دانم آن لحظه بین من و خدا چه گذشت؛ ولی آن شب را برای نماز شب از خواب بلند شدم . الله اکبر! بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله... با تمام وجود شروع کردم به خواندن نماز و در تمام نماز عاشقانه گریستم و با او درددل کردم؛ می‎دانستم دل خدا برایم خیلی تنگ شده بود. انگار که باران اشک‎های خدا هم ازچشم‎های من فرو می‎ریخت. انگار زمزمه‎ی این صدا واقعاً از عالم بالا بود که:

غرق گنه ناامید مشو زدرگاه ما/که عفو کردن بود در همه دم کار ما

بنده شرمنده تو خالق بخشنده من/بیا بهشتت دهم نرو تو در نار ما

ابر بهاری هم آن شب در باریدن به من نمی‎رسید صدای اذان صبح که آمد با همان حال شروع کردم با محبوب‎ترین فرد نزد خدا در کره‎ی زمین صحبت کردن که :«السلام علیک یا اباصالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه) می‎دونم شما و خدا از اینکه من ازتون دور شدم خیلی ناراحت هستید و دوست دارید دوباره آدم بشم. شما که انقدر خوبید از خدا بخواهید که من رو ببخشه و کمکم کنه... ». از آن شب تا الان حدود نه ماه گذشته است . نه ماه است که من تمامی نمازهایم را اوّل وقت می‎خوانم. نه ماه است که من با قرآن و حدیث و زیارت عاشورا انس گرفته‎ام. نه ماه است که من با تمام وجودم حس می‎کنم این را که اهل‎بیت(علیهم السلام) می‎گویند:«ما برای شما مانند پدری دلسوز و مانند مادری مهربان برای فرزند کوچک هستیم». یعنی چه.

تولد دوباره ام مبارک

امضا:

آدم
 



تاريخ : چهار شنبه 24 اسفند 1390برچسب:, | 23:2 | نویسنده : محمد محبی

 در دلم تاب غم گریه صدایم میکند 

در دلم سوزها به ساز ها می شوند

ای ساز سوزناک تو مرا دریاب

دیگر به کدامین کنج تنهایی بگویم در دل را

خجلم از بند رویت ای خدا دریاب مرا

اه و بی داد بس است دیگر 

به یاد واپسین روز ها باشم

شاید فردا دیروز نباشد 

ای کاش نباشد 

ای کاش وقتی فریادی از دل میکشم

صدای خودم به خودم باز نگردد و 

کسی باشد که باز به تکرار بگوید

زندگی این است 

خواهی نباش و یا خواهی نباش

نوشته :نیکداد(محمد محبی)

 



تاريخ : سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:, | 21:42 | نویسنده : محمد محبی

 با تشکر فراوان از استاد گران قدر که قلم در برگه ی زنگ انشا گذاشته اند

"مدیر وبلاگ"

پیرمرد

یک پیرمرد بازنشسته خانه ی جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته ی اول همه چیز به خوبی و خوشی گذشت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه پس از تعطیلی کلاس ها 3 تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند هر چیزی که در خیابان افتاده بود شوت می کردند و سروصدای عجیبی به راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد مختل شده بود. این بود که پیرمرد تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت : بچه ها! شما خیلی بامزه هستید از این که می بینم اینقدر بانشاط هستید خوشحالم من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید من روزی 1000 تومن به شما می دهم که بیایید اینجا و همین کار را بکنید بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد پیرمرد به آنها گفت: ببینید بچه ها متاسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها با تعجب و ناراحتی گفتند: صد تومن!؟ اگه فکر می کنی به خاطر 100 تومن حاضریم این همه بطری و نوشابه و چیزهای دیگر را شوت کنیم کور خوندی ما نیستیم!



از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.



تاريخ : یک شنبه 14 اسفند 1390برچسب:, | 17:46 | نویسنده : محمد محبی

صبورانه در انتظار زمان بمان...

هرچیزی در زمان خودش رخ می دهد...



باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند...



تاريخ : شنبه 13 اسفند 1390برچسب:, | 14:22 | نویسنده : محمد محبی

خیلی ممنونم از علی آقای با معرفت که حداقل اون اجازه نمی ده تنهایی به سراغمون بیاد

ممنونم ازت علی آقا از این که با حالی

به وبلاگ متنوع و جالب علی آقا هم یه سری بزنید (جالبه)

     

خبر نامه

www.wordnews7.blogfa.com



 

 
موضوع انشا: میکروفون، بلندگو
و ایضا تریبون را توصیف کنید!
ارژنگ حاتمی
 
 
ناهار آب گوشت داریم، مامانی با گوشکوب در حال کوبیدن نخود و لوبیا است، موضوع انشا رو به مامانی می گویم مامانی گوشکوب را نشانم می دهد و می گوید: کاربرد تریبون به مانند گوشکوب است با هر دو می توان له کرد، با گوشکوب نخود و لوبیا را و با میکروفون و تریبون شخصیت و حیثیت افراد را!
بابابزرگ یک قاشق آبگوشت وارد دهانش می کند و می گوید: عروس! باز این غذات بی نمکه! البته تقصیر شما نیست، نمک های این دور رو زمونه دیگه شور نیست، نمک هم نمک های قدیم!، حتی طنزنویس ها هم دیگه به بانمکی سابق نیستند، راستش آن زمان ما میکروفون و بلندگو و این جور چیزا نبود، آدمها سوسول نبودند، اگه با کسی کاری داشتند نیازی نبود از بلندگو استفاده کنند، صداشون رو می انداختن ته گلوشون و عربده می زدند همه هم صداشون رو می شنیدن، من خودم جوونی هام یه بار بالای برج میلاد بودم و تشنه ام شد، از اون بالا اصغر آقا رو صدا زدم تا برام یه ایستک لیمو بیاره، اونهم از خیلی سریع یه مینیاتور دربست گرفت و اومد دم در برج میلاد و ایستک رو بهم رسوند!
 
 
 
 
همه دور سفره چشماشون داشت از حدقه در می اومد، البته نه به خاطر اینکه بابابزرگ داشت خالی می بست بلکه به خاطر اینکه بابابزرگ تونست رکورد گفتن چهار دروغ در یک جمله اش رو بشکونه!
بابایی هم گفت: اصولا تریبون ها انواع مختلفی دارند، و درجه ی آزادی افراد در بیان حرفهایشان در آنها متفاوت است، در حال حاضر چنین تریبون هایی وجود دارد: تریبون آزاد، تریبون شبه آزاد، تریبون مثلا آزاد و تریبون منطقه آزاد! ؛ البته یه جورایی تریبون تست جنبه ی افراد هم هست، بعضی ها بی جنبه هستند، وقتی یه تریبون به دستشون می افته یه حرفایی رو می زنند که خودشون هم معنی شون رو نمی دونن، پسرم تو هم مواظب باش وقتی میری انشات رو بخونی توش حرفی نزنی که خانم معلمتون ناراحت بشه!
پیش داداشی می روم و از او در مورد میکروفون و بلندگو می پرسم، داداشی می گوید: برای اینکه بفهمی بلندگو چقدر مهم است یه لحظه تصور کن که اصلا بلندگو اختراع نشده است، چه اتفاقی می افتد؟!
کمی فکر می کنم و میگویم: خب در آْن صورت سر ظهر می توانستیم راحت بخوابیم! ، داداشی می پرسد: چه ربطی داره؟!، من جواب می دهم: اگر بلندگو وجود نداشت سر ظهر میوه فروش ها با آن وانت هایشان مدام توی خیابون راه نمی افتادند و با صدای بلندگویشان مردم را سرظهر از خواب بیدار نمی کردند، و یا اینکه پسر همسایه مان دیگر نمی توانست با صدای بلند ضبطش ما را آزار دهد.
داداشی کمی فکر کرد و گفت: البته اگر میکروفون اختراع نمی شد دیگر چیزی نبود که خواننده ها دستشان بگیرند و آواز بخوانند، و چون بلندگو هم نبود نمی توانستند کنسرت برگذار کنند که این خیلی بد است چون باعث می شد دیگر ساسی مانکنی هم وجود نداشته باشد!!
پیش خواهر می روم و از او در مورد تریبون و بلندگو و میکروفون می پرسم، خواهر می گوید: هر سه اینها چیزهای خوبی هستند چون باعث اطلاع رسانی می شوند، اما حیف که بشریت از این عنصرها به نحو احسنت استفاده نمی کند و نمی داند این وسایل کاربردهای خوب دیگری هم می توانند داشته باشند.
به خواهر می گویم: مثلا این وسایل چه کاربرد دیگری می توانند داشته باشند؟! خواهر آهی می کشد و می گوید: ای کاش فرهنگ سازی صورت می گرفت و یک عدد بلندگو بالای پشت بام می گذاشتیم و من از طریق آن بلندگو به تمام مردم شهر اعلام می کردم من قصد ادامه ی تحصیل ندارم
 
 
                                                                                   نویسنده : ارژنگ حاتمی




تاريخ : پنج شنبه 11 اسفند 1390برچسب:, | 21:54 | نویسنده : محمد محبی

به نام دمنده دمیدنی های دم و باز دم به نام رهنمایی محبت مادری و به نام او که مرا آورد تا بیایم تا چهار دست و پ پا روی به سوی لبخندی دیگر از مادر بیاورم و بعد ها با قدم هایم قدم بر خدمت او قرار دهم و خدا را سپاس بگویم که مرا باین دنیا آورده تا بتوانم تجربه هایی را در ذهن به نظر ذهنم یادداشت کنم و اما اگر با همین تجربه ها به این دنیا باز دوباره از نو پا می نهادم در دلم می گفتم کاش نمی آمدم نه به خاطر این که ناراضیم چون من که هنوز چیزی ندیده ام فقط به خاطر این که غم و اندوه بزرگترهایم را نبینم و مکررااین ندا را نشنوم که (زمانه ، زمانه ی بدی شده است) و یا (امان از دست این روزگار) شاید ان ها راست می گویند که انسان به هنگام ورود به این چرخه ی بعضی  از دروغ ها و نیرنگ ها زار زار می گرید و عذاب خود را به عینه می بیند .

ولی اگر با تجربه ها دوباره به دنیا می امدم سعی می کردم که بسیاری از این اشتباه ها کناره گیری کنم و با خود بگویم که جایگاه مرد در این دنیا مرگ است شاید فقط در این دنیا و به خود می گفتم که خوبی ها قبلا به فروش رفته و روی ان ها می نوشتم-فروخته شده است- درست است بسیاری طلب ان ها را می کنند و با این که میدانند ان ها فروخته شده اند ولی باز می خواهند.

ای کاش فقط

 خوبی ها را فقط با تکه کاغذ هایی با اعداد روی ان نمی خریدند و حداقل لبخندی بر لب داشتند و ...

اما من تجربه هایی را از ان،خود دیگری کسب کرده بودم و جنس فروخته شده را به هیچ وجه به کسی جز صاحبش نم فروختم.

شاید کسی باشد که جای مرد را مرد وارانه بداند.

                                                                                           نیکداد (محمد محبی)

                                                                           با تشکر از دوست عزیزم میلاد عربی



  انشای یه بچه ی خوب کوچولو

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم. 

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. 

حتمن ناصرالدین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند. 

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. 

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. 

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است ! 

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید 

من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. 

مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. 

همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. 

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند! 

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است. 

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! 

البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! 

این بود انشای من.



تاريخ : پنج شنبه 11 اسفند 1390برچسب:, | 13:49 | نویسنده : محمد محبی

 

 

 جای جای این مرزوبوم حتی سنگ های آن آغشته ازخون شهیدانی است که در هر کوی وبرزن به حسرت دیدار صبح سپیدی است که از میان رخت بربسته .آن جاکه نخل های بی سرش سربه سوی عرش داردودرهرقدم گام شهیدی بر پهن دشت کربلای ایران نقش بسته است . 


وفرازی ازوصیت نامه ی چند شهید رابه اختصاربگویم:

شهیدمهدی آژده:سعی کنید از غیبت وبهتان دوری کنید.به نمازوروزه ومناجات بیشتر اهمیت دهیدکه ما هر چه داریم ازاین دعاهاست.وشمابچه ها هم بیشتر به قرآن اهمیت دهید و بیشتر درنماز جماعت

شرکت کنید.این وصیت رازمانی می نویسم که غسل شهادت کرده ام وآنرادرآبادان در لحظه های آخر عمرم می نویسم وبه سوی شهادتی می روم که ازعسل شیرین تراست .هرکس یک جان دارد پس چه بهترکه آنرادر راه حسین زهرا(س)قربان کند ... .آری او از شهیدانی بود که وجودسرمست وهستی خودرا درجامی از اندام هایی گلگون جرعه جرعه به کام عطش ناک زمین بنوشاند.وخون شان چون چراقی هدایت کننده رهروانی باشدکه در جاده ی زندگی نلغزدونهراساند.او می رفت تا نظاره گرمنظری باشد.

وچه منظری زیباترازنظر کردن براین همه سرافرازی.



شهید محمد رضا عربی:خداونداتوراسپاس می گویم که راه سعارت رابرایم نمایاندی ومرا در بهترین راه ممکن قرار دادی وبهترین رهبر رابرایم برگزیدی.خداونداتورابه امام عصر(عج)سوگنندمی دهم که این امت همیشه درصحنه رایاری فرما و همانطور که آن هادین تورایاری نمودند.خدایاخودت بر اوضاع واحوال ما بیش از همه داناتری وخودت وعده فرمودی دین خودت را یاری فرمایی... .اوصلای استقامت رازیر نجوا می کرد وزمانی رسید که دیددیگرنمی توانست بر کتاب رشادت خود صبوری پیشه کند ولذاجبهه را برگزید 

ودرجلوه گاه تجلی محبوب چون جلودار جنگی وجسور وبیدرنگبه میعاد گاه عرشیان شتافت.





این اشاره ی کوتاه از سرزمین نور ونخل وپرنده است از سرزمین زخمی خوزستان ازسرزمین شهادت ازسرزمین فرصت پرواز                                                                                                       



صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ
  • خدمات وبلاگ نويسان جوان